تبليغاتX
زندگی مثل قماره
مراقب چیزهایی که شکستند و کاریشان نمیتوان کرد و مراقب آنهایی که هنوز هم میشود مانع شکستنشان شد باش
خدا مارو براي هم نميخواست فقط ميخواست همو فهميده باشيم
بدونيم نيمه ما مال ما نيست فقط خواست نيمه مونو ديده باشيم
تموم لحظه هاي اين تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو براي هم نميخواست خودت ديدي دعامون بي اثربود
چه سخته مال هم باشيم و بي هم‌،ميبينم ميري و ميبيني ميرم
تو وقتي هستي امادوري ازمن نه ميشه زنده باشم،نه بميرم
نميگم دلخور از تقديرم اما تو ميدوني چقدر دلگير اين عشق
فقط چون دير بايد ميرسيديم داره رو دست ما يميره اين عشق
تموم لحظه هاي اين تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود
خودش مارو براي هم نميخواست خودت ديدي دعامون بي اثر بود

        خودت ديدي دعامون بي اثر بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط بهار | 
می نویسم از تو...

از تو ای شاد ترین تازه ترین نغمه ی عشق

از تو که سبزترین منظره ای

تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم...

و تو که سنگ صبورم بودی... در تمامه لحظاتی که خدا شاهده اندوهم بود

به تو می اندیشم.. به تو میبالم...و از تو میگیرم.. هرچه انگیزه درونم دارم....

من شباهنگام.. آندم که تو را نزد خودم میبینم بهترین ارامش...برترین خواهش

و احساسه نیاز در دلم میجوشد....

روزها میگذرند... عشقه مارو به خدایی شدن است... رو به برتر شدن از

هر حسی.. که در این عالمه خاکی پیداست...

دوستت میدارم...

از همین نقطه ی خاکی تا اوج...

دوستت میدارم...

از زمین تا به خدا....

      دوستت میدارم از زمین تا به خدا

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:0  توسط بهار | 
دل من تنها بود،


دل من هرزه نبود


دل من عادت داشت که بماند يک جا


به کجا؟


به در خانه تو


دل من عادت داشت


که بماند آنجا،پشت يک پرده توري


که تو آن را به کناري بزني...


دل من ساکن ديوار و دريست


که تو هر روز از آن ميگذري.


دل من ساکن دستان تو بود


دل من گوشه يک باغچه بود


که تو هر روز به آن مينگري


راستي دل من را ديدي؟

دل من...

 

آرزويم اينست:

نتراود اشک از چشم تو هرگز؛مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز.... 

وبه اندازه هر روز تو عاشق باشي

عاشق آنکه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

وتورا دوست بدارد به همان اندازه...

که دلت مي خواهد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 3:14  توسط بهار | 
شب من تارو سیاهِ پایان نداره
تن من در شهر غربت سامان نداره
مثل یه لاله در بیابان
پرپر شدم من از داغ یاران
هرگز نبارید یک قطره باران
روی تن من ای سوگواران
اینجا غمینم شب در کمینم
یاران من کو؟یاری نبینم
ای اشک چشم ابراببار ببارتو صحرا
در این کویر وحشت رو تن تشنهُ ما
اینجا غمینم شب در کمینم
یاران من کو؟یاری نبینم
یاران من نامتان زمزمهُ شبهای مستی من است
یادتان شوق من و عشقم و هستی من است
دل من در سوگ یاران ماتم گرفته
گل من پژمرده در باد،فصل بهاران را غم گرفته
اینجا غمینم شب در کمینم
یاران من کو؟یاری نبینم

      یارم کو؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 18:46  توسط بهار | 

اگه داشتم تورو دنیام یه صفای دیگه داشت
شب عشقم واسه من حال وهوای دیگه داشت
اگه داشتم تورو رسوای عبادت می شدم
دلم این خسته ی عاشق یه خدای دیگه داشت
اگه داشتم تورو اون قصه نویس واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگی اینجوری نبود میدونم میدونم مرد عاشق یه شبای دیگه داشت
                             +_+_+_+_+_+_+_+_+_+_+
اگه داشتم تورو اون میخونه که جای منه
شبا اونجا جای من یه بینوای دیگه داشت
نمیگم با تو اصلاً گریه دیگه گریه نبود
با تو این زمزمه ها یه های هایِ دیگه داشت
اگه داشتم تورو اون قصه نویس واسه من یه قصه های دیگه داشت
میدونم زندگی اینجوری نبود میدونم میدونم مرد عاشق یه خدای دیگه داشت
میدونم پیش تو اروم میشدم حتی اگه
قهر و نازت واسه من درد و بلای دیگه داشت
اگه یارم میشدی صاحب دنیات میشدم
فکرنکن چشمای تو یه عاشقای دیگه داشت

اگه داشتم تورو....

 

کدام دردناكتر است اينكه پرواز بداني ولي اسير باشي يا آنكه آزاد باشي و پرواز نداني
 اينكه بداني حق داري ولي ندهند يا ‌آنكه بدهند به تو آنچه كه حق نداري
اينكه پر از فرياد باشي ولي گوشي نباشد يا آنكه همه گوش باشند و تو حرفي نداشته باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:18  توسط بهار | 
نميدانم چه ميخواهم بگويم
زبانم در دهانِ باز بستس
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ اوازم شکستس
نميدانم چه ميخواهم بگويم
غمي در استخوانم ميگداذد
ميان ناشناسي اشناتر
گهي ميسوزدم گه مي نوازد
پريشان سايه اي آشتفه آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه
درون سينه ام درديست خونبار
که همچون گريه ميگيريد گلويم
غمي آشفته دردي گريه آلود
نميدانم چه ميخواهم بگويم

         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:34  توسط بهار | 
تو خواهي رفت و من دور از تو در قلبم جدالي سخت با اندوه خواهم داشت ...تو خواهي رفت و من ديگر کسي را همزبان خود نخواهم يافت ... تمام دست ها بيگانه با دستم ... تمام چشم ها بيگانه با چشمم ...کسي درد مرا هرگز نمي داند و اندوه مرا از چشم هاي من نمي خواند ...
نمي دانند که در سوگ جدايي ها به ظاهر همچنان کوهم , ولي در سينه دل سرشار از خاموشي و پوچيست ...
به من مي گفت اگر روزي روي از من جدا گردي ... روي با يار ديگر آشنا گردي ... من چون غنچه نشکفته در اوج شکوفايي از اين دوري طاقت سوز ميميرم... گذشت آن شب که اواين حرف را مي گفت ...
من غرق در افکار خود بودم ... به خود گفتم اگر روزي رود از من جدا گردد ... رود با يار ديگر آشنا گردد ... چو مرغ شب ز داغ درد هجران تا سحر يک شب نمي مانم ...
به خود گفتم اگر از من جدا گردد ... جهان از غم ز هم مي پاشدو غم از در و ديوار مي بارد ... ولي روزي رسيد از هم جدا گشتيم و من ديدم ...
نه او از دوري من مرد ... نه من از غصه دق کردم ... نه دنيا رنگ ديگر شد

من...

 

نه صدائی زتو بر می خیزد

نه کسی روی تو را می بیند

اخر اگر عکس تو از خاطر من پاک شود

چکنم با غم بی داد زمان

اخ اگر یاد تو را من به زمان بسپارم

چکنم با ِگلهِء این دل دیوانه خویش

 

امروز تی وبلاگ یکی از دوستام به یه سوال جالبی بر خوردم میخوام نظر شمارو هم بدونم تورو خدا هر کسی داره این مطلبو میخونه جواب این سوالو بده جون من.باشه؟

اگه بگن که برای قرار با معشوقتون فقط ۶۰ ثانیه وقت دارین و دیگه هم اونو نمیبینین توی اون ۶۰ ثانیه چیکار میکنین یا بهش ی میگین؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 17:38  توسط بهار | 
                              به نام سکوت که بلندترین فریاد من است
امروز بهترين روز خداست ميخوام امروز شاد باشم.هر چي سعي کردم نتونستم خودمو راضي کنم که هيچي نگم.
نميدونم هنوزم به اينجا سر ميزني يا نه.اخه با امروز 54 روزه که ازت خبر ندارم به هر حال:
درخت بي زمينم چه خوب شد که به دنيا اومدي و چه خوب شد که تمام دنياي من شدي
تولدت پاکترين تولد دنياست

               تولدت مبارک


روز اول پيش خود گفتم
ديگرش هرگز نخواهم ديد
روز دوم باز مي گفتم
ليک با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما
بر سر پيمان خود بودم
ظلمت زندان مرا مي گشت
باز زندانبان خود بودم

آن مرد ديوانه عاصي
در درونم هاي هو مي کرد
مشت بر ديوارها مي کوفت
روزني را جستجو مي کرد

در درونم راه مي پيمود
همچو روحي در شبستان
بردرونم سايه مي افکند
همچو ابري بر بياباني

مي شنيدم نيمه شب در خواب
هاي هاي گريه شان را
در صدايم گوش مي کردم
درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش
از چه رو بيهوده گرياني
در ميان گريه مي ناليد
دوستش دارم، نمي داني

بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهاني دور بر مي خاست
ليک در من تا که مي پيچيد
مرده اي از گور برمي خاست

مرده اي کز پيکرش مي ريخت
عطر شور انگيز شب بوها
قلب من در سينه مي لرزيد
مثل قلب بچه آهوها

در سياهي پيش مي آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزديکتر مي شد
ورطه تاريک لذت بود

مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام ، آرام
مي گذشت از مرز دنياها

باز تصويري غبار آلود
زآن شب کوچک ، شب ميعاد
زآن اتاق ساکت سرشار
از سعادت هاي بي بنياد

در سياهي دستهاي من
مي شکفت از حس دستانش
شکل سرگرداني من بود
بوي غم مي داد چشمانش

ريشه هامان در سياهي ها
قلب هامان ، ميو ه هاي نور
يکديگر را سير مي کرديم
با بهار باغهاي دور

مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام، آرام
مي گذشت از مرز دنياها

روزها رفتند و من ديگر
خود نمي دانم کدامينم
آن من سرسخت مغرورم
يا من مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان
مي کشد اين غم دگربارم
مي نشينم شايد او آيد
عاقبت روزي بديدارم
 

     

 

من هنوز خاک زير پاهاي تو هستم
من هنوز عاشقم هنوز وفادارم
من هنوز چشم انتظارم
من براي بغض صداي تو دلتنگم
و براي چشمهاي تو ميميرم
من با تو عشق را لمس ميکردم
من با تو روز را مي فهميدم
و شب را حس ميکردم
من با تو به گذشت زمان عشق مي ورزيدم
و امروز به گذشت زمان افسوس مي خورم
من هنوز اين حقيقت تلخ را باور ندارم
من هنوز نسيم سرد کويررا بر گونه هاي تو حس مي کنم
من هنوز دستهاي تو را در دستهايم دارم
من هنوز با اندوخته اي از عطر شانه هاي توتنفس مي کنم

                    هنوز با عطر دستات نفس میکشم


من شعر سقوطم را در گوش تو خواهم خواند
شبهای بلندم را با یاد تو خواهم ماند
من ریشه عشقم را در قلب تو خواهم کاشت
ان صحبت اول را در خاطره خواهم داشت

               نمیدونی از دوریت چی میکشم

دوباره تو باور من خاطره ها زنده شدن
دل خوشيا از اشک من دوباره شرمنده شدن

          مراقب خودت باش عزیزترینم

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 11:52  توسط بهار | 
من به خشنودي خود مي نگرم و به اينکه نفس عشق چه حالي دارد
و به اينکه تو چرا با همه شوق مرا مي خواني و به قهري مرا مي راني
من به يکرنگي اين آينه ها مشکوکم
که مرا با همه سادگي ام چون کلافي پر از گمراهي
چون مترسک پر از ويراني به هزاران گونه?مثل يک هيچ نمايان کردند
من اينجا نفسم تنگ شده است بس که گرداگردم پر ز ديوار است.
گر نبودي اينجا ?گر دلت با دل من ساده و يکرنگ نبود
بي گمان غصه مرا مي دزديد
بي تو دستم سرد است?بي تو روحم چون موج بي قرار است
دلم در تپش و در شور است ?با تو اما شادم
تو شبيه بادي من شبيه بادبادک هستم
تا تو هستي ?هستم
بي تو اما....
يک ورق کاغذ و هيچ....

 

                              زود فراموش شدم اینقدر زود که باورم نمیشه 

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 16:8  توسط بهار | 
من آن روز که دلدارم رفت

به غم و شادي عشق دگران مي خندم

دگرم آرزوي عشق نيست

بيدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

که هنوزم نظر به او باشد

       یارم رفت

 


باران باش

هیچ کس به باران عادت نمیکند

هر وقت بیاید خیس میشوی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:41  توسط بهار | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
روزهایی که بی تو میگذرد گر چه با یاد توست ثانیه هایش
اما دلم باز میکشد فریاد
در کنار تو میگذشت ای کاش!!!

نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
هم بغضام
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
تنهاترین تنهای دنیای تنهایی
و خداوند عشق را آفرید
همه چیز از همه جا
زمزمه های تنهایی
مسافر کویر
کلبه تنهایی
حرف دل
دریچه
ترانه

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان